سهرهتا
پۆستی ئهلیکتڕۆنی
ئهرشیڤ
هاوڕێیان
دهربارهی من :: دۆستان :: خهپهگیان
تاراوگه
کهزوان
رهوگه
نهکهڕۆز
پهیڤ
ههوارگهی عاشق
ڕهشماڵ
عبدالعزیز مولودی
دهنگی ژن مافی منداڵ
ئهمین گهردیگلانی
مهنسوور سۆفی
پهیامی بۆکان
راه ارتباطات
قادر وریا
عهلی گوڵی
unpo
:: لۆگۆی دۆستان ::

RSS
"ايستادن روی زمين ايرانی" ميزگرد ماهنامهی نامه
كورش زعيم عضو شورای مركزی جبههی ملی، عباس عبدی پژوهشگر و فعال سياسی و مجيد تولايی سردبير ماهنامهی "نامه" در ميزگردی به طرح ديدگاههای خود دربارهی اين پرسش پرداختهاند؛ ميزگردی كه انديشهی مشترك "ايستادن روی زمين ايرانی" را دنبال میكند!
زعيم: بهعقيدهی من، ما در ايران مسألهای به نام قوميت بهطوریكه مجزا از بدنهی ملت و مسألهی ملی باشد، نداريم؛ هرچند اخيراً واژهی قوميت و مليت را خيلی با هم جابهجا میكنند. از ديدگاه من مليت يك تعريف بينالمللی دارد يعنی Nation، يعنی مردمی كه زبان، قانوناساسی، مرزهای مشترك و دولت مشترك دارند.... اگرچه جريانهای تجزيهطلب از عناوين ملت ترك يا كُرد ياد میكنند اما من در تاريخ و فرهنگ ايران چنين چيزی نمیبينم. ما مثل يك خمير شيرينی هستيم كه هزاران سال است همهی اجزای آن، درهم آميخته است.... هيچ قوم يا اقليتی در ايران وجود ندارد كه از سايرين جداباشد. اين تيرهها از يك نژاد بودهاند كه در زمانهای مختلف وارد فلات ايران شدند. البته ما اقليت مذهبی داريم ولی اقليت قومی نداريم. ..
عبدی: اينكه ما مسألهای بهنام قوميت داريم يا نه، از دو زاويه قابل بررسی است؛ يكی زاويهی پوزيتيو يا تحصلی و ديگری زاويهی تفهمی. از زاويهی پوزيتيو میتوان با صحبتهای آقای زعيم موافق بود كه اين تيرهها با هم درهم آميختهاند كه بايد در مورد آن بررسی و تحقيق صورت بگيرد. حتی بعضیها، مسألهی زبان را تا حد لهجه پايين میآورند يا در مورد آذریها گفته میشود با ايرانیها هيچ فرقی نمیكنند و تنها زبانشان تغيير كرده است...اتفاقهايی كه در ابتدای انقلاب در بلوچستان و گنبد و نيز در خوزستان، كردستان و آذربايجان افتاد، چيزهايی نيست كه بتوان آنرا ناديدهگرفت. هرلحظه میتواند هرنوع اتفاق ديگری در حوزهی زبانی قوميت روی دهد و آن خود به يك واقعيت تبديل شود. بالقوهبودن مسأله قوميتها بيش از آن است كه بهنظر میرسد و ما فعليت آن را مشاهده میكنيم. و جهانیشدن نيز اين واقعيت را تشديد میكند. بنابراين ما چون فارس هستيم نمیتوانيم واقعيت مسأله را ناديده بگيريم. اما چرا چنين اتفاقی روی میدهد؟ چرا در ذهنيت كسانی كه كرد، ترك، عرب و ... هستند، اين موضوع مطرح است كه به آنها اجحاف میشود؟ چون اوست كه منشأ اين تمايز هويتی است. از سوی ديگر میتوانم بگويم كه با همهی اينها، در اين مقطع مسألهی قومی و زبانی مسألهی اول ما نيست. مسألهی اول ما دموكراسی است و البته مقّدم بر دموكراسی، حاكميت قانون است...در بحث قوميت، چون من فارس هستم نمیتوانم عليه آن ساختار تبعيضآميز موضع قومی بگيرم. و بنابراين ناچارم از بُعد دموكراسی به مسأله بپردازم. اما ديگری كه جزو يك گروه قومی يا زبانی است بهراحتی میتواند قضيه را به ويژگی هويتی منتسب كند؛ چراكه بخشی از قضيه همان است كه او ظاهر آن را میبيند. او كاری ندارد كه وقتی به يك كُرد ظلم میشود، آيا به عباس عبدی هم ظلم میشود يا نه؛ آيا به فارس هم ظلم میشود يا نه. بهعلاوه در اين موضوع تكيهزدن بر بحث قوميت، جذابيت دارد و به او هويت میدهد. شايد چنين مسألهای وجود خارجی نداشته باشد، اما بهلحاظ كاركردی قضيه بهسرعت جا میافتد. در عينحال، معتقدم بخشی از اين تبعيضها، ناشی از ساختار قدرت است و به كُرد و ترك بودن افراد ارتباطی ندارد. ممكن است يك ترك يا كرد كه نزديك به حاكميت است خيلی بيشتر از يك فارس پيشرفت مالی و اقتصادی داشته باشد.
جامعهی ما بهلحاظ سه عنصر قوم، زبان و مذهب قابل تفكيك است كه جدیترين آن مذهب است؛ بهاين مفهوم كه واقعی است و چندان ربطی هم به دموكراسی ندارد ساختار جامعهی ما حساسيت زيادی به قوميت و زبان ندارد.... اما در ميان همهی متغيرها مسألهی مذهب فوقالعاده جدی است. چنانكه گفتم مسألهی تبعيض اهميت دارد، اما نكتهی بسيار مهم اين است كه مثلاً كسی كه مذهب اهل سنت دارد و كُرد نيز هست، كُردبودن خود را ناديده نمیگيرد. او تلاش میكند دو واقعيت را در خودش جمعكند و به آن هويتبخشی كند. با اينحال اگر دقتكنيم، متوجه میشويم كُرد شيعه در تهران هيچ احساس بيگانگی با ديگران نمیكند؛ يا مثلاً در مورد آذریها بايد گفت كه ما بهطور مستمر در ساختار قدرت مسألهی ترك و فارس نداشتهايم. امروز میبينيم كه مخالفان جدی گرايشهای پان تركيسم از ميان خود تركها هستند. در ميان عربهای خوزستان نيز همينگونه است.
در چنين وضعيتی اگر قدرت مركزی ضعيف باشد، هرآن، گرايش خروج از مركز میتواند فعال شود. دولت مركزی از دو زاويه میتواند قویباشد. يكی آنكه زور و قدرت داشتهباشد و بتواند سركوبكند و از زاويهیديگر رابطهداشتن با قوميتها بر اساس اعتماد است. آنچه در آينده خطرناك است آن است كه قدرت مركزی از حيث دوم يعنی تعلقخاطر مردم به حكومت ضعيف باشد. در هر حال ما نمیتوانيم مسألهی قوميتها را ناديده بگيريم.
در تركيه گرايش قومی عليه كردهاست. وقتی آنها در آن جامعه تحقير میشوند، خود را ناچار میبيند كه به يك چارچوب هويتی پناه ببرند. اما در ايران اصولاً گرايش عليه قومها نيست و مسأله خود را در قالب مذهب نشان میدهد. در تركيه، هم كُردها و هم تركها سنی هستند اما در ايران كُرد، لُر، بلوچ و گيلك بودن بهاندازهی مذهب اهميت ندارد. بههمينخاطر بايد توجهداشت اين خطر وجوددارد كه اختلافهای مذهبی و تضعيف حكومت مركزی از هر دو جنبهای كه اشارهكردم تشديد شود و بهفعاليت درآيد.... حكومت مركزی بايد اين نكته را بفهمد كه بهموازات سركوب و محدودكردن، آنها را بيشتر به هويتيابی خود ترغيب میكند. در نظام بينالملل جديد، هرلحظه ممكن است موازنهها تغييركند. يكی از مصاديق مطرح در دادگاههای كيفری بينالمللی، سركوب قومی و نژادی توسط يك حكومت است. كافی است يك حكومت تضعيفشود تا فوراً انگبزنند و در چنين حالتی بهراحتی نمیتوان از زير بار آن شانه خالیكرد....كار تنها با سركوب پيش نمیرود. البته اين استدلال را فراموش نكنيد كه شايد در ابتدای انقلاب گروههايی كه در مناطق قومی سركوب شدند، خودشان هم مشكل داشتند. محال بود در آن شرايط ايران، در مورد نيروهای سياسی چنين سركوبی انجام شود و مقبول واقع شود. وقتی انقلاب شد و در برخی مناطق ريختند و پادگانها را اشغال كردند، سركوب توجيه میشد. اگر رفتارها مدنی باشد، نمیتوان افراد را برای طولانیمدت ساكت و خاموش كرد.
تولايی: بهنظر میرسد بحث مسألهی قومی در ايران را بتوان در چارچوب تضاد حاشيه و متن يا تضاد مركز و پيرامون نيز بررسیكرد....در واقع نطفههای اصلی خصومت و دشمنی اقوام ايرانی كه بهنوعی میتوان آنها را بهسبب موقعيت زيستگاه جغرافيايیشان در مدارهای پيرامونی و حاشيهای ايران مشاهدهكرد با حكومت و دولت مركزی از آنزمان بستهشد.... تا اينكه با وقوع نهضت ملیشدن نفت در زمان مصدق و ايجاد فضای سياسی دموكراتيك و آزاد، فرصتی پيشآمد كه اين اقوام حاشيهای بتوانند امكان بروز خواستهها و مطالبات خود را در قالب يك خواست ملی و فراگير بهدست آورند. بهعبارت ديگر سياستها و برنامههای دولت ملی و دموكراتيك مصدق نهتنها فرصت مناسبی برای كاستن از فشارها و تبعيضها و ستمهايی كه تا آنزمان بر اقوام میرفت فراهمكرد بلكه خود عاملیشد كه بهقول ريچاردكاتم، اقوام ايرانی يكی از نيروهای عمده و مؤثر در جهت پيشبُرد اهداف و خواستههای نهضت ملی بهشمار آيند و همسو با حركت عمومی و كلی دموكراتيك نهضت شوند...
زعيم: اين درست نيست كه تمايز قوميتی ايجادكنيم. هزاران سال است كه زبان فارسی، زبان رسمی است و مثلاً زبان بلوچی يكی از زير شاخههای آن است. اما مسأله اين است كه مردم يك كشور مگر چه میخواهند؛ جز امنيت، رفاه اقتصادی و مشاركت در ادارهی كشور كه هيچيك را به هيچ كس عرضه نكردهايم. در زمان رضاشاه يك دولت قدرتمند مركزی وجود داشت و همه بهناچار مطيع آن بودند. اما بهمحض آنكه رضاشاه رفت، در خوزستان و آذربايجان و كردستان تجزيهطلبی آغازشد. چراكه میگفتند جز زورگويی چيزی به ما نمیرسد؛ نه رفاه و تأمين زندگی و نه اجازهی مشاركت سياسی و نه امنيت. بهاينترتيب بود كه گريز از مركز آغازشد. با اينحال در دوران ملیشدن صنعت نفت همه مردم كمككردند، چراكه احساس میكردند شرايطی ايجاد شده كه میتوانند در سرنوشت كشور خود مشاركتكنند. چرا در آنزمان هيچ مشكلی در مرزهايمان نداشتيم و امروزه مشكلداريم؟ اما همانگونه كه آقای عبدی فرمودند؛ ما با مشكل تبعيض مذهبی روبهرو هستيم. بحث برسر مشاركت در ادارهی امور است و بحث برسر رسمیبودن يا نبودن زبان فارسی نيست... .مسألهی خوزستان و آذربايجان و كردستان مربوط به زمانی است كه انگليس و شوروری از ايران خارج شدند و تلاشكردند نارضايتیها را به رنگ قومی در آورند و از آن برای پايگاه نفوذ خود استفادهكنند. اگرچه اين مشكل در دههی سی حلشد، اما امروز اين مشكل دوباره ايجاد و تشديد شده است...
بنابراين، نبايد فكركنيم ايرانيان عربزبان میخواهند جدا شوند. اين مسايل را كسانی طرح میكنند كه تحتنفوذ و وابسته به خارج هستند. البته هميشه عدهای هستند كه فكر میكنند اگر جدا شوند و كشوری مجزا بسازند، همهچيز برایشان مهيا میشود؛ درحالیكه آنان، خود اولين قربانيان اين حركت خواهند بود.
اگر كردهای عراق يا تركيه میخواهند جداشوند، بهاينعلت است كه خودشان را ترك يا عراقی نمیدانند بلكه ايرانی میدانند و ما میتوانيم آنها را جذبكنيم. همين مسأله به كشورهايی كه میخواهند ما را تضعيفكنند، دستآويز میدهد تا در مقابل ما تجزيهطلبیهای مصنوعی ايجادكنند. بنابراين، مشكل ما وجود تبعيض و ادارهی انحصاری كشور است كه باعث شده است به همميهنان فرصتهای برابر داده نشود.
در چنين شرايطی همه بايد دست بهدست هم بدهيم و با استبداد و انحصار مقابلهكنيم، نه آنكه تسليم انگيزههای مصنوعی بشويم. مشكل ما تبعيض مذهبی است؛ كردها و بلوچها از ما ايرانیتر هستند اما بهدليل مذهبشان در تبعيض قرارگرفتهاند. ما در ايران تبعيضنژادی نداريم اما تمايز مذهبی داريم و اين مسأله، به نوعی احساس تفاوت منجرشده كه سرچشمه آن، احساس مورد تبعيض واقعشدن است.
به باور من و به استناد تاريخ، مشكل تجزيهطلبی در ايران هميشه سرچشمهی خارجی داشته.....در خوزستان، سياست انگلستان بود كه احساس جدايی را بهوجود آورد. امروز هم كشورهای عربی همسايه كه مايل هستند ايران تضعيف و كوچك شود، همين سياست را دنبال میكنند.
تولايی: بهگمان من برای نقش و اغراض و برنامههای عوامل خارجی و بيگانه نبايد حدی بيش از حد و سطح عوامل مشدّده، جا بازكرد. مطابق منطق تئوری توهم توطئه، منتسبكردن خواستههای بهحق و انسانی و ابتدايی شهروندانی كه در مناطق قومی اين كشور به طرح مطالبات خود میپردازند و پاسخ در خور و شايستهای نمیگيرند و فروكاستن اين مطالبات به تحرك بيگانگان و مداخلهی عوامل اجنبی نهتنها بیمهری و بیاعتنايی نسبت به مسايل آنان است و نوعی آدرس غلط دادن برای فهم موضوع بهشمار میرود، بلكه باز هم چيزی از واقعيت موضوع را عوض نمیكند......
زعيم: دقيقاً همين است! من ايرانیام و به ايرانی بودنم و به تاريخ ايران افتخار میكنم، فكر میكنم همه ايرانيان اينجور فكر می كنند و تاريخ ايران مديون همه ما ايرانيان است. در حالی كه حاكميت به موجوديت همه آنان بها نمیدهد. خوب، وقتی وضعيت اقتصادی يكدسته از مردم ضعيف است، شغل ندارند، امنيت ندارند، در سرنوشت كشورشان تاثيری ناردند، آزادی بيان و آزادی انتخاب ندارند،... اينها همه عامل تحريكپذيری میشود و عامل بيرونی نيز در پی همين است. وقتی من تحريكپذير باشم و كشورهای همسايه نيز نمايش دموكراسی بدهند و من احساسكنم كه آنها بهدليل بافت و ساختار حكومتهايشان اميدوارند كه به زندگی دموكراتيك و مرفه دستيابند، ولی در اينجا حاكميت مركزی با من بيگانه است، اين عوامل دستبهدست هم میدهد و مشكل ايجاد میكند و يك حاكميت بيگانه بر من ايرانی در كردستان، بلوچستان و آذربايجان نفوذ پيدا میكند. در اينصورت طبيعی است كه من تحريكپذير میشوم. من بهعنوان يك شهروند امنيت میخواهم و خواستار رفاه و مشاركت در امور كشورم هستم. شما از آنسو میآييد و در گوش من میگوييد كه مسايل حل میشود اگر به اينسو بيايی و مرز را به آنطرف بكشی، من به حرف تو گوش میدهم. سياست كشور ما باعثشده تا همميهنان ما بهويژه اقليتهای مرزنشين، حتی اگر اقليت هم نباشند، با اين بدگمانی حكومت مركزی كه با بيرون مرز ارتباط دارند، در محروميت نگه داشته شده اند. ما میگوييم حاكميت بايد هوشيار باشد. ديگر با پول و زور نمیشود آنها را متقاعد كرد. آنها میگويند ما میخواهيم تصميم بگيريم و اين بهمفهوم آن است كه هر چه زودتر حق آزادی بيان و انتخابات كه اولين حق آنها است را به آنها بدهيم.
نامه: آيا بهعنوان مثال شما برای كردها حق آزادی انتخاب برای آينده و نحوهی ادارهی زندگیشان قايل هستيد؟
زعيم: بله منتها ابتدا بايد مشكلات را حلكنيم. اگر در كشور دموكراسی و آزادی انتخابات حاكمشود، امكانندارد از جانب آنها مسايلی مطرح شود كه مثلاً بهنوعی از آن مسايل، مفهوم جدايی استنباطشود....
عبدی: من بهعنوان يك شهروند ايرانی با هر مسألهای كه بهمفهوم جدايی و اينقبيل چيزها برگردد موافق نيستم و نخواهم بود؛ اما هيچگاه نيز مسأله را به دموكراسی، رفاه و ... كه بهسادگی محقق نمیشود معلق نمیكنم. هيچكس نيست كه روی قول حسابكند و بتواند قول را بهحساب بانكی خود واريز كند و نقد امروز را به نسيهی فردا بفروشد. من بهعنوان يك ايرانی جداشدن را نمیپذيرم، اما همچنين بهعنوان يك ايرانی بايد شرايطی فراهم كنم كه چنين خواستهای غيرمشروع شود...
بحث اين است كه ما بايد تعريفی از حكومت ارايه میكنيم كه تو بتوانی با آن زندگی كنی، مثلاً اگر فردی ايرانی با زبانی با من صحبتكند كه من نمیتوانم آنرا بفهمم و بگويد ما زبان و فرهنگ خودمان را داريم، من میگويم خوب! آنرا آموزش هم بده، مشكلی وجود ندارد. اما اگر با همهی اينها بخواهد جدا شود، آنجاست كه مشكل پيدا میشود.
اگر بخواهيم با سياست تجزيهطلبی مقابلهكنيم بايد در عمل نشاندهيم كه نهتنها بهسود قوميتها نيست، بلكه هزينههای بسيار دارد. بهلحاظ مذهب، زبان و توسعهی اقتصادی بايد چشماندازی ايجاد شود كه هزينههای جداشدن، بالاتر از ماندن در ايران باشد.
زعيم: در مبحث مربوط به زبان كه آقای عبدی میگويند و مخالفت ايشان با جداشدن، يك تناقض مهم بهچشم میخورد. اگر شما بههركسی كه گويش خاصی دارد بگوييد آنرا آموزشبده كه تخم تجزيه پاشيده میشود. اگر به آنها اجازه دهيم زبان خود را آموزش دهند تا ده سال ديگر بچههای ما همديگر را درك نخواهندكرد و ارتباطها قطع خواهد شد. اين خود يك تجزيهی غير فيزيكی است. در آن صورت اگر به هر منقطهی كشور برويم، بايد يك مترجم همراه داشته باشيم تا زبان همديگر را بفهميم. اما میتوان زبان محلی را در كنار زبان رسمی آموزشداد. زبان رسمی، اجباری است.
عبدی: آنها كه در اين مورد حرفی ندارند، اما بحث اين است كه چه كسی حق دارد برای آنها تعيين تكليف كند كه زبان خود را ياد نگيرند يا ياد بگيرند. اگر غير از اين باشد يك تبعيض زبانی و فرهنگی ايجاد میشود.
تولايی: بحث بر سر اجباری بودن يا نبودن زبان رسمی نيست. بحث بر سر بهرسميتشناختن زبانهای ديگر است. ضمن آنكه برخلاف فرمايشهای زعيم از نظر بسياری از متخصصان زبانشناسی و اهل فن اين نادرست است كه ما فقط زبان فارسی رسمی امروزی را زبان بدانيم و وقتی كه صحبت از عربی و كُردی و آذری میشود، آنها را گويش بناميم. چنين حكمی در مورد زبان فارسی دادن و چنين تلقی در مورد ديگر زبانهای رايج و شايع در ايران دادن در عمل به آن میماند كه بهزعم عدهای آنكس كه فارستر است، ايرانیتر است يا فرق نمیكند بهزعم عدهای ديگر آن كس كه شيعهتر است، ايرانیتر است.....
زعيم: هزاران سال است مردم گيلان به گيلكی صحبت میكنند و كسی هم نمیتواند جلوی آنها را بگيرد كه به بچه هايشان گيلكی ياد بدهند. كسی هم تاكنون مانع آموزش گويش محلی به بچهها نبوده است. امروز جهان بهسمتی میرود كه يك زبان رسمی جهانی در حال شكلگيری است، الان در ايران يك زبان رسمی داريم. آيا بايد عقبگرد كنيم و درحالیكه جهان بهسمت يك زبان واحد میرود بهسمت تكثر زبان در كشور برويم؟
عبدی: من هم با آقای زعيم موافقم و معتقدم زبان مسألهی اصلی نيست اما الان اصلی شده است، چون میخواهيم آن را ناديده بگيريم. بهنظر من بايد زبان را آزادكنيم و مثلاً در آذربايجان، هم زبان تركی و هم زبان فارسی را آموزشدهيم بعد خواهيم ديد كه چند درصد از مردم حاضر خواهند بود كه بچههايشان فقط تركی را ياد بگيرند. زبانهای مختلف موجب پراكندگی نيست. اگر يك گيلك خواست گيلكی بخواند از نظر من منعی برای آن وجود ندارد. بهنظر من زبان موجب تجزيه نمیشود.... قوميتها احساس تحقير میكنند؛ تحقير زبان و گويش مسألهی اساسی است كه در مورد قوميتها وجود دارد و ما نمیتوانيم از يكسو آنان را به تمكين مطلق از ارادهی دولت مركزی دعوت كنيم و از سوی ديگر بگوييم نمیتوانند زبانشان را آموزشدهند. آنها حقدارند زبانشان را آموزشدهند اما حق جداشدن ندارند. ما منطقاً بايد به خواست امروزشان احترام بگذاريم و همه را يكسان بدانيم. اگر همينالان جای من و يكنفر كرد عوضشود و من كُرد سنی باشم و او فارس شيعه، بايد ببينيم آيا بازهم من با همان زاويه از اين ديدگاه دفاع میكنم؟ اگر به اين ديدگاه رسيديم مشكل قوميتها حل خواهد شد.
زعيم: زبان ما در زمان هخامنشيان فارسی پهلوی بود. زبان پهلوی دو شاخه داشته، يكی پهلوی جنوبی كه فارسی است و ديگری پهلوی شمالی كه آذری است. زبانی كه در آذربايجان صحبت میشود، پهلوی شمالی است. بعد از حملهی مغولان و سلجوقيان، واژههای مغولی و تاتاری وارد آن زبان شد و بخشی از دستور زبان خود را به آن تحميلكرد. تا ٣٠٠سال پيش، زبان دربار امپراتوری عثمانی، فارسی بوده است. خليفههای بغداد هم نامهها و حكمهای دربار را به فارسی مینوشتهاند. در چين زبان درباری فارسی بوده، در هندوستان ٨٠٠ سال زبان رسمی فارسی بوده. شما اگر به آذربايجان كه امروز يك استان است نگاه كنيد، نام شهرها، رودها و ... همه چيز فارسی است. تنها در مسير حملهی مغول، واژههای جغرافيايی تغيير كرده است.
مشكل هميشه زمانی بهوجود آمده است كه يا دولت قوی مركزی وجود نداشته است كه بتواند با زور سرنيزه همه را نگهدارد يا زمانیكه دموكراسی نداشتهايم....
عبدی: بهنظر من هر نيرويی كه خواستار حاكميت قانون، آزادی، دموكراسی باشد، نبايد مسألهی قوميتها را صرفاً به دموكراسی منوط كند. بايد در مورد قوميتها ديدگاه روشن داشتهباشيم و به زبان و مذهبشان احترام بگذاريم؛ اين دو، يعنی زبان و مذهب بسيار مهم است. اما من بههيچعنوان قبول نمیكنم كسی از موضع سياسی در مورد زبان صحبت كند؛ چون اين سركوب است. از موضع علمی، يك محقق میتواند دربارهی زبان فارسی و سره و ناسرهاش صحبت كند اما صحبتكردن از موضع سياسی دربارهی زبان بیبروبرگرد سركوب است، اگرچه مبتنی بر پشتوانهی نظری – تاريخی هم باشد.
مذهب كه مهمتر از زبان است. اگر ما بهخود حقدهيم زبان ديگران را تخريبكنيم، عدهای هم بهخود حق میدهند كه برای ايدئولوژی، عقيده و مذهب ديگران تعيين تكليف كنند و مثلاً هركس اين حرف را بگويد باطل است؛ البته از موضع تاريخی بحثی ندارم. كسی كه شيعه است میتواند بر سر عقايدش بحثكند. اما از موضع سياسی در يك سيستم دموكراتيك بايد اين حق را برای آنان به رسميت شناخت. اگر از موضع افرادی كه مسألهی قومی دارند به موضوع نگاه كنيم، بهنظر من اگر نخواهند با تأكيد روی موضوع مذهب، نژاد يا زبان بايستند برايشان مشكلساز خواهدشد. چراكه وقتی قوم الف كه بههردليل در تبعيض است، هويت خود را حول مسألهی قوميت شكلدهد و جلوی سيستم مركزی بايستد، نه تنها همهی ديگران را با خود بد میكند كه در درون خود هم مخالف دارد و اين جزبه بیراهه رفتن نيست. بنابراين همانقدر كه يك نيروی ملی بايد به موضوع آنها توجه كند، آنها هم بايد مبارزهشان را حول دموكراسی عمومی شكلبدهند و از اين منظر به قضيه بپردازند و همچنين توجه داشته باشند كه دستيابی ايرانيان به يك جامعه دموكراتيك بسيار محتملتر از جداشدن از اين جامعه است، آنهم جداشدنی كه معلوم نيست آخر آن به كجا ختم خواهد شد. اين نوع تلاش برای جداشدن همه را عليه آن قوم متحد میكند، ضمن اينكه تازه اول دعوا خواهد بود. مثال روشنی بزنم؛ مثلاً فرض كنيد كُردها و تركها از ايران جداشوند، جنگی بين خود آنها شكل میگيرد كه آن سرش ناپيداست. آنچه در تركيه رُخ داد نمونهی روشن آن است و بدتر از آن در ايران اتفاق خواهد افتاد. من معتقدم بايد به مسألهی نيروهای ملی، قومی توجه داشت و مشكلات آنها را منوط به حل مسألهی ايران نكرد، همانطور كه زنان يا مردان نيز نبايد همهی مسايل را به مسألهی خودشان تقليل بدهند و مسايل ديگر را درنظر نگيرند؛ چون اگر اين كار را نكنند ديگران را در مقابل خود قرار میدهند و بهنظر من منجر به نتيجه نخواهد شد.
....
تولايی: شرط اولقدم اين اصلاح سياسی كه آقای عبدی به آن اشاره میكنند اين است كه در سارختارهای حقوقی و قانونی كشور، شأن هر ايرانی صرفنظر از مذهب، نژاد، جنس، زبان و هرنوع تعلق مرامی و مسلكی بهعنوان يك شهروند كه دارای حقوق برابر با ديگر شهروندان است بهرسميت شناخته شود. چنين چيزی در حال حاضر وجود ندارد و حتی میبينيم كه در قانوناساسی بهمثابه پايهایترين منشور تنظيم روابط بين مردم و حكومت و سند بنيادين تعيين مناسبات حقوقی و ساختار قانونی كشور، چنين نگاه و تلقی نسبت بهفردفرد ايرانيان وجود ندارد.....
عبدی: شرايط بينالمللی جاذبهها را تغيير داده است، پنجاه يا صد سال پيش، اگر يك حكومت قدرتمند مركزی وجود داشت كه میتوانست ظاهراً با سركوب، همهی اقوام را درون خود نگه دارد، اما از سوی ديگر جاذبهای هم وجود نداشت كه انگيزهای برای تجزيهطلبی ايجادكند، زيرا وضع كشورهای همسايه از ما بدتر بود. ولی امروز شرايط متفاوت است. امروزه روند بينالمللی، روند دموكراسی و اقتصاد درهم آميخته است. روند كنونی، روند تحمل يكديگر و تعامل با همديگر است. امروز ما همان جاذبههايی را داريم كه پنجاه يا صدسال سال پيش داشتيم، درحالیكه در اطراف ما تغييرات چشمگيری روی داده است. كشورهايی كه پنجاه سال پيش جاذبهای نداشتند، امروز كمكم دارند جاذبه پيدا میكنند. آنها خود را وارد فرآيند بينالمللی كردهاند اما ما مثل جزيرهای دورافتاده هستيم. كسی هم نمیخواهد در يك جزيرهی بسته زندگیكند. ما بهخاطر رفتار سازمانیمان بهصورت يك جزيره درآمدهايم. و طبيعی است كه هركسی بخواهد از جزيره فراركند برای همينهم گريز از مركز شدت پيدا كرده است. پس بايد نخست اين مسأله را حلكنيم. اگر اين مسأله حلشود ما ديگر مسألهی قومی نخواهيمداشت. البته شيطنتهايی وجود خواهدداشت ولی حتی شيطنت برونمرزی هم كم خواهدشد. اگر خود را به جامعهی جهانی ملحقكنيم و با فرآيند آن همسو شويم و آزادیهايی را كه قوانين بينالمللی تجويز میكند محترم بشماريم، ديگر دليلی ندارد كه گريز از مركز وجود داشتهباشد. ديگر فرقی نمیكند شما در تهران باشيد يا در كابل يا لندن. امروز ايرانیها حتی به افغانستان هم مهاجرت كردهاند؛ چراكه آنجا آيندهی بهتری را نويد میدهد. بنابراين ما با ثابت نگهداشتن سيستم خود و واردنشدن به جامعهی جهانی، خود را محصوركردهايم و در اين شرايط مسلماً همميهنانمان فرارمیكنند. اين تنها محدود به مرز نمیشود بلكه تفاوتهای مذهبی و نهصرفاً زبان و قوميت هم در اين امر دخيل است و اين برای ما خطرناك است.
سهرچاوه: http://www.kurdishstudents.com